|
پنج شنبه 20 بهمن 1390برچسب:, :: 16:21 :: نويسنده : ساوالان
کاش می دونستی طعم بوسه هاتو... هیچ میدونی طعم بوسه هاتو... کاش میدونستی... هیچ میدونستی عطر بوسه هاتو... کاش میدونستی.. هیج میدونستی رنگ بوسه هاتو... کاش میدونستی... بوسه هات طعم گس خرمالوی... بوسه هات رنگ تمشک وحشی... بوسه هات عطر گل یاس وحشی... بوسه هات رنگ عشقه... بوسه هات رنگ خداست...
![]()
پنج شنبه 20 بهمن 1390برچسب:, :: 16:12 :: نويسنده : ساوالان
من از اون لبای مستت بوسه های عاشقانه میخوام... من از اون بوسه های عاشقانه می خوام... من از لبای آلبالویت بوسه های آبدار می خوام.. من برای زنده موندن خاطراتم ازت بوسه می خوام... من برای به رویا رفتن با تو بوسه هاتو می خوام... من برای عشقمون هم که شده دوباره ازت بوسه می خوام... من ازت بوسه می خوام... ![]()
پنج شنبه 20 بهمن 1390برچسب:, :: 15:24 :: نويسنده : ساوالان
غریب آشنا... دوستت دارم بیا... در افق نگاهت... می گردم دنبال خاطراتت... جاده ها بی انتها... بعد رفتن تو... خانه ام سوت و کور... سرد و بی روح... باران بی ترانه... می چکد از ناودان خیال... روح خسته ام... اسیر خاطرات...
![]()
چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:, :: 12:54 :: نويسنده : ساوالان
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم ![]()
چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:, :: 12:27 :: نويسنده : ساوالان
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟ به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم، روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو…! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…! می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی…! وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم… امروز روز مرگ من است، مرگ احساسم، مرگ عاطفه هایم امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد او می رود بی آنکه بداند به حد پرستش دوستش دارم… ![]()
پنج شنبه 29 دی 1390برچسب:, :: 19:57 :: نويسنده : ساوالان
در امتداد نگاه تو... و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو میشود ![]() ![]() |